هومنهومن، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره

بهانه زندگیم

عکسهای 4 تا 7 ماهگی...

این عکسو موقع برگشت به خونمون از  مهمونی که دوست مامانی داده بود گرفتیم اونجا حسابی شلوغی کردی از مهمونی هیچی حالیم نشد مگه یه لحظه آروم شدی همش بغلم  بودی و گریه میکردی آخر سر آنا جون تو رو انداخت رو پاش لالا کردی     عافیت باشه گلم اینجا تازه از حموم در اومدی . با آنالی رفته بودی حموم کلی گریه کردی حمومو گذاشته بودی رو سرت   ...
13 ارديبهشت 1392

تولد یک سالگی ...

  سلام به همه دوستهای عزیز. امروز اولین تولد تک گل زندگیمه . وای که مادر بودن چه حسه قشنگیه. خدا نسیبه هر کی که تو حسرت این حس زیباست بکنه. دو روز قبل تولدت من و بابایی رفتیم واسه سفارش کیک . تو انتخاب کیکت خیلی زحمت کشیدیم تا بالاخره اینو توافق کردیم امیدوارم که خوشت اومده باشه فدات .   اصلا حوصله نداشتی بی خوابی زده بود به سرت . از طرفی مات این بودی که این همه آدم اومدن خونه ما چیکار ؟ غافل از اینکه همه مهمونای تو بودن . خیلی خوابت میومد چون از صبح که بیدار شدی نخوابیدی  اینم عکسی با ساغر کوچولو دختر دختر عموی مامانی . همش سه ماه از شما کوچیکتره.   آخرای مر...
13 ارديبهشت 1392

کنجکاوی های هومن جونم ...

بچه چیکار به وسایلهای بزرگ تر ها داری رفته بودیم مهاباد (زادگاه بابابی)خونه آقا جون . از بس کنجکاو و یه کوچولو شیطون هستی که به همه چیز کار داری اینم نمونه بارز از کارات که کلاه آقا جون و گذاشتی سرت    اینجا هم عینک بابایی رو زدی به چشات   اینم کلاه باباجی  که گذاشتی رو سرت   اینجا هم با باباجی داری قلیون می کشی       ...
13 ارديبهشت 1392

اولین گردش و مسافرت هومن جونم ...

یه روز با پسر دایی ها و دختر دایی های مامانی قرار شد بریم طبیعت قشنگ و خوش آب و هوای جنگلهای ارسباران رو ببینیم اولین مسافرتی بود که می رفتی ساعت 5 صبح راه افتادیم شهرهای جلفا و مرز نخجوان و مرز ارمنستان رو هم دیدیم اون ور مرز کاملآ دیده میشد  صبحانه رو لبه رود ارس خوردیم تا بعد که رسیدیم به جنگلهای زیبای ارسباران که چند تا عکس برات این پایین پست میکنم کنار جاده چند دقیقه ای وایستادیم تا استراحت کنیم منم لحظه رو قنیمت شمردم و از هومن و بابابی چند تا عکس گرفتم     ...
13 ارديبهشت 1392

روز دوم و... تولد

  این عکس و فردای اون روزی که به دنیا اومدی تو بیمارستان قبل مرخص شدن بابابی ازت گرفت نمی دونی من و بابابی چقدر خوشحال بودیم خدا این شادی و نصیب همه بکنه خیلی حسه قشنگیه    الهی من فدای تو ساده بگویم... نگاه زاده علاقه است   ...
13 ارديبهشت 1392

بالاخره اونی که منتظرش بودم از راه رسید

عزیزم از اینکه سالم وسلامت به دنیا اومدی خدارو شاکرم قربونت برم که اینقدر نازو قشنگی.نمی دونم انگاری همه دنیارو صاحبم یه حس قشنگی دارم که نمیشه بیان کرد فقط می تونم بگم لمس بودنت مبارک   ...
13 ارديبهشت 1392

تولد 2 سالگی...

روز میلاد تو باید که مبارک باشد ... مثل میلاد گل اندیشه . اینجا مقصد پایان تو نیست . صد تولد باید . تا رسیدن به بلندای بهشت . میلادت خجسته باد ...   تک گل زندگیم تولدت مبارک... امشب به مناسبت دومین سال تولدت یه مهمونی کوچولو داشتیم مهمونای گل پسرم عبارت بودند از آنالی و باباجی . دایی علی و زندایی شهره و ساغر جون . دایی غلامرضا با زندایی خاطره و آرادی جون . و آقا شاپور و حمیده خانم ( آقا جون و عزیز جون ساغر و آراد ).   امروز برای من بهترین و بزرگترین روز دنیاست .وای که مادر بودن چه حس قشنگیست از هر عشقی بالاتر و زیباتر   با آرادی و آبجی ساغر کلی رقصیدین وای از خوشح...
30 فروردين 1392
1